تبليغاتX
کودکانه های ما دو تا
به باباي پيرم

 

 

 باباي خوب و مهربان من

خورشيد و ماه آسمان من

            

ديروز من ؛ امروز و فردايم

باباي خوب بچگي هايم

 

باباي گندمزار دشت دور

باباي  صبح و آفتاب و نور

 

ماهي درياهاي شورم من

باباي خوبم از تو دورم من

 

لبخندهايم بي تو غم دارند

چشمان من تصوير كم دارند

 

تصويري از آن مرد بيل و آب

تصوير مردي در دل مهتاب

 

 تصويري از زحمت كشي هايت

تصويري از لبخند زيبايت

 

 تصوير از مردي كه دهقان بود

از دوستان ابر و باران بود

 

 از مردم رنج و تحمل بود

از دوستان جاني گل بود

 

 افسوس حالا خسته از پيري

مثل غروبي سرد و دل گيري

 

 دل خسته و دلگير و بيماري

سخت است بابا درد بيكاري

 

  دوري از آب و دشت دلگيري است

اما پدر جان موسم پيري است

 

بهتر خودت مي داني اينها را

 دلگير دارد پيريت ما را

 

 افسوس حالا از تو دورم من

چون كلبه اي سرد و نمورم من

 

افسوس حالا جاي ما اينجاست

اين جا كه جولانگاه ماشينهاست

 

اينجا كه ديگر پنبه زاري نيست

فرياد و آهنگ دوتاري نيست

 

اين جا كه آدم از خودش دور است

اينجا كه پر نور است و بي نور است

 

بابا سلام..... از نو ؛ دلم تنگ است

از شهر تا ده چند فرسنگ است

 

 دارد دلم مي تركد از غصه

من خسته ام ديگر از اين قصه

 

اي كاش مي شد با شما بودم

در صبح پاك روستا بودم

 

 در قبل از اينها در جواني ها

در كوچه هاي مهرباني ها

 

 قلب تو سالم بود و چشمانت

مي ديدمت خوشحال و خندانت

 

 هرهشت ساعت غم نمي خوردي

از داروي ماتم نمي خوردي

 

 ديگر نمي گفتي كه بيماري

سخت است وقتي شب تو بيداري

 

وقتي نفس تنگيت بسيار است

بابا دل من هم گرفتار است

 

 بابا سلام اي كاش ......نه بابا

دنيا ندارد دوستي  با ما

 

 عباسعلي سپاهي يونسي     

 

مشهد     7/3/1385

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:10  توسط عباسعلي سپاهي يونسي  |