تبليغاتX
کودکانه های ما دو تا
گربه ي بازيگر

                       

 

خيلي گرسنه ام چند روزي مي شود که غذاي درست و حسابي نخوردم .کنار سطل آشغال يک ساندويچ گاز زده ي همبرگر افتاده .هر گربه اي جاي من بود حتما با حرص و ولع آن را مي خورد،ولي من اصلا ازهمبرگر خوشم نمي آيد.مي دانيد من اصلا از اين غذاهاي مدرن و جديد خوشم نمي آيد .من همان موشهاي چاق و چله ي قديم را دوست دارم يادش به خير وقتي جوان بودم اين محله پر از موشهاي چاق وچله بود تا مي توانستم مي خوردم .

 

تصويرگر آلاله ملکي

 

ولي حالا با اين همه مرگ موش و تله موش و ......ديگر موشي باقي نمانده .شايد سالي يک بار يک موش لاغر استخواني اين دور و بر ها پيدا شود .اصلا شهر ديگر جاي زندگي کردن نيست ،براي همين است که تصميم گرفته ام از اينجا بروم .يکي از دوستانم مي گويد :بيرون شهر در يک مزرعه ي قديمي چغندر،موشهايي پيدا مي شوند که هر کدام اندازه ي يک کلاغند .من هم تصميم گرفته ام به آنجا بروم .بهتر است راه بيافتم و تاشب نشده به مزرعه ي چغندر برسم ...........

مزرعه ي چغندر

واي عجب جايي!چقدر چغندر ؟!چقدر موش؟!

دوستم راست مي گفت .اينجا سرزمين روياهاست ،ولي نمي دانم چه خبر است ! آي ،آقاي موش بزرگ من که کاري نکردم ؟

موش بزرگ :من رئيس موشهاي صحرايي هستم .تو به جرم ورود غير قانوني به محدوده ي من دستگير مي شوي تا فردا ظهر براي ناها ر کباب شوي .

حسابي ترسيده ام  .باورم نمي شود .شايد دارم خواب مي بينم .چند بار دست خودم را گاز مي گيرم .نه خواب نيستم .

چقدر مايه ي شرمندگي خاندان بزرگ گربه هاي راه راه است که يکي از آنها به وسيله ي موشها کباب شود !نمي دانم چه کار کنم از بس غذا نخوردم ،آنقدر ضعيف شده ام که زورم به اين موشهاي گنده نمي رسد .

من را کجا مي بريد ولم کنيد .

 

تصوير:آلاله ملکي

 

موش نگهبان همان طور که من را دنبال خودش مي کشيد ،با خنده گفت بيا گربه ي خوشمزه .

از عصبانيت داد زدم :من ديگر بازي نميکنم .شايد علاقه ي زيادي به هنر پيشه شدن داشته باشم ،ولي حاضر نيستم با اين فيلم ،آبروي چند هزار ساله ي گربه ها را ببرم ،

کات.

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 7:57  توسط عباسعلي سپاهي يونسي  |

کامیون نارنجی
سلام .امشب هوای مشهد بارانی و لطیف است و فرصتی است برای نوشتن پس شما را به خواندن یک داستان کودک از خودم دعوت می کنم.

کاميون نارنجي کنار خيابان پارک کرده بود وداشت چرت ميزد که صدايي را از آسمان شنيد سرش را بلند کرد و به آسمان نگاه کرد چيزي با سرعت از آسمان رد شد .کاميون با تعجب به اسمان نگاه کرد وگفت :اين ديگر چه جور پرنده اي بود چه صداي عجيبي داشت ؟!

کلاغ سياه که روي بار کاميون نشسته بود با خنده گفت :اين هواپيما بود . اصلا ميداني هواپيما چه جور پرنده اي است ؟

کاميون نارنجي سرش را خواراند و گفت :نه !

کلاغ پريد وروي شيشه ي کاميون نشست وگفت :هواپيما يک پرنده ي بزرگ آهني است و ادم مي خورد .خودم يک بار از نزديک اورا ديده ام توي شکمش پر از آدم بود .

کاميون با ناراحتي گفت بيچاره آدم ها . واقعا وحشتناک است که يک پرنده ي آهني قورتت بدهد .حالا چرا فقط آدم مي خورد ؟!

کلاغ :نمي دام شايد آدم ها خوشمزه ترند .حالا بگو ببينم چرا امروز گرفتي خوابيدي ؟

کاميون :هيچ چي امروز بيکارم چون آقاي راننده ميخواهد برود مسافرت.

صبح داشت به اقا ي راننده ي کاميون سبز ميگفت :امروزعصر ساعت چهار  بليت هواپيما دارد و مي خواهد برود مسافرت .

کلاغ داد زد :چي ؟! چي گفتي !؟ بليت هواپيما ؟!الان ساعت چند است ؟!

کاميون :سه و نيم !.

کاميون با تعجب به کلاغ نگاه کرد و کلاغ هم به کاميون وبعد هردو تايي جيغ کشيدند .

کلاغ گفت :زود باش تا دير نشده بايد يک کاري بکنيم .

کاميون : چي کار کنيم ؟!

کلاغ پريد پشت شيشه و گفت : شيشه را بده پايين و روشن کن .من خانه ي هوا پيماها را بلدم بايد برويم آنجا .

کاميون :ولي اگر پرنده ي آهني ما را هم بخورد چي ؟!

کلاغ همين طور که پشت فرمان مي نشست داد زد :مگر يادت رفته پرنده ي اهني فقط آدم مي خورد .

کاميون :پس بزن بريم .

کاميون و کلاغ با سرعت به راه افتادند . هنوز چند دقيقه به ساعت چهار  مانده بودکه به فرود گاه رسيدند کلاغ با سرعت به اطلاعات فرود گاه رفت .

يکدفعه بلند گوي فرود گاه به صدا در امد :اقاي راننده ي کاميون نارنجي به اطلاعات .اقاي رانده ي کاميون نارنجي به اطلاعات .

 

چند دقيقه ي بعد هواپيما بلندشد .کاميون و کلاغ داشتند  با ناراحتي به هواپيما نگاه مي کردندکه يک نفر گفت :

من را صدا کرديد ؟

آقاي مسئول بلند گو :بله اين دو تا با شما کار دارند .

کلاغ و کاميون با خوشحالي داد زدند :آقاي راننده شما زنده ايد ؟!

ولي آقاي راننده جوابشان را نداد او با ناراحتي به هواپيما ي وسط آسمان نگاه مي کرد .

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 21:6  توسط عباسعلي سپاهي يونسي  |

سلام برای شروع

در این وبلاگ نوشته های لیلا خیامی و عباسعلی سپاهی یونسی را خواهید خواند .

موضوع نوشته ها : فقط و فقط ادبیات کودک و نوجوان.

2 نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:19  توسط عباسعلي سپاهي يونسي  |