خيلي گرسنه ام چند روزي مي شود که غذاي درست و حسابي نخوردم .کنار سطل آشغال يک ساندويچ گاز زده ي همبرگر افتاده .هر گربه اي جاي من بود حتما با حرص و ولع آن را مي خورد،ولي من اصلا ازهمبرگر خوشم نمي آيد.مي دانيد من اصلا از اين غذاهاي مدرن و جديد خوشم نمي آيد .من همان موشهاي چاق و چله ي قديم را دوست دارم يادش به خير وقتي جوان بودم اين محله پر از موشهاي چاق وچله بود تا مي توانستم مي خوردم .

ولي حالا با اين همه مرگ موش و تله موش و ......ديگر موشي باقي نمانده .شايد سالي يک بار يک موش لاغر استخواني اين دور و بر ها پيدا شود .اصلا شهر ديگر جاي زندگي کردن نيست ،براي همين است که تصميم گرفته ام از اينجا بروم .يکي از دوستانم مي گويد :بيرون شهر در يک مزرعه ي قديمي چغندر،موشهايي پيدا مي شوند که هر کدام اندازه ي يک کلاغند .من هم تصميم گرفته ام به آنجا بروم .بهتر است راه بيافتم و تاشب نشده به مزرعه ي چغندر برسم ...........
مزرعه ي چغندر
واي عجب جايي!چقدر چغندر ؟!چقدر موش؟!
دوستم راست مي گفت .اينجا سرزمين روياهاست ،ولي نمي دانم چه خبر است ! آي ،آقاي موش بزرگ من که کاري نکردم ؟
موش بزرگ :من رئيس موشهاي صحرايي هستم .تو به جرم ورود غير قانوني به محدوده ي من دستگير مي شوي تا فردا ظهر براي ناها ر کباب شوي .
حسابي ترسيده ام .باورم نمي شود .شايد دارم خواب مي بينم .چند بار دست خودم را گاز مي گيرم .نه خواب نيستم .
چقدر مايه ي شرمندگي خاندان بزرگ گربه هاي راه راه است که يکي از آنها به وسيله ي موشها کباب شود !نمي دانم چه کار کنم از بس غذا نخوردم ،آنقدر ضعيف شده ام که زورم به اين موشهاي گنده نمي رسد .
من را کجا مي بريد ولم کنيد .

موش نگهبان همان طور که من را دنبال خودش مي کشيد ،با خنده گفت بيا گربه ي خوشمزه .
از عصبانيت داد زدم :من ديگر بازي نميکنم .شايد علاقه ي زيادي به هنر پيشه شدن داشته باشم ،ولي حاضر نيستم با اين فيلم ،آبروي چند هزار ساله ي گربه ها را ببرم ،
کات.

کاميون نارنجي کنار خيابان پارک کرده بود وداشت چرت ميزد که صدايي را از آسمان شنيد سرش را بلند کرد و به آسمان نگاه کرد چيزي با سرعت از آسمان رد شد .کاميون با تعجب به اسمان نگاه کرد وگفت :اين ديگر چه جور پرنده اي بود چه صداي عجيبي داشت ؟!
کلاغ سياه که روي بار کاميون نشسته بود با خنده گفت :اين هواپيما بود . اصلا ميداني هواپيما چه جور پرنده اي است ؟
کاميون نارنجي سرش را خواراند و گفت :نه !
کلاغ پريد وروي شيشه ي کاميون نشست وگفت :هواپيما يک پرنده ي بزرگ آهني است و ادم مي خورد .خودم يک بار از نزديک اورا ديده ام توي شکمش پر از آدم بود .
کاميون با ناراحتي گفت بيچاره آدم ها . واقعا وحشتناک است که يک پرنده ي آهني قورتت بدهد .حالا چرا فقط آدم مي خورد ؟!
کلاغ :نمي دام شايد آدم ها خوشمزه ترند .حالا بگو ببينم چرا امروز گرفتي خوابيدي ؟
کاميون :هيچ چي امروز بيکارم چون آقاي راننده ميخواهد برود مسافرت.
صبح داشت به اقا ي راننده ي کاميون سبز ميگفت :امروزعصر ساعت چهار بليت هواپيما دارد و مي خواهد برود مسافرت .
کلاغ داد زد :چي ؟! چي گفتي !؟ بليت هواپيما ؟!الان ساعت چند است ؟!
کاميون :سه و نيم !.
کاميون با تعجب به کلاغ نگاه کرد و کلاغ هم به کاميون وبعد هردو تايي جيغ کشيدند .
کلاغ گفت :زود باش تا دير نشده بايد يک کاري بکنيم .
کاميون : چي کار کنيم ؟!
کلاغ پريد پشت شيشه و گفت : شيشه را بده پايين و روشن کن .من خانه ي هوا پيماها را بلدم بايد برويم آنجا .
کاميون :ولي اگر پرنده ي آهني ما را هم بخورد چي ؟!
کلاغ همين طور که پشت فرمان مي نشست داد زد :مگر يادت رفته پرنده ي اهني فقط آدم مي خورد .
کاميون :پس بزن بريم .
کاميون و کلاغ با سرعت به راه افتادند . هنوز چند دقيقه به ساعت چهار مانده بودکه به فرود گاه رسيدند کلاغ با سرعت به اطلاعات فرود گاه رفت .
يکدفعه بلند گوي فرود گاه به صدا در امد :اقاي راننده ي کاميون نارنجي به اطلاعات .اقاي رانده ي کاميون نارنجي به اطلاعات .
چند دقيقه ي بعد هواپيما بلندشد .کاميون و کلاغ داشتند با ناراحتي به هواپيما نگاه مي کردندکه يک نفر گفت :
من را صدا کرديد ؟
آقاي مسئول بلند گو :بله اين دو تا با شما کار دارند .
کلاغ و کاميون با خوشحالي داد زدند :آقاي راننده شما زنده ايد ؟!
ولي آقاي راننده جوابشان را نداد او با ناراحتي به هواپيما ي وسط آسمان نگاه مي کرد .
در این وبلاگ نوشته های لیلا خیامی و عباسعلی سپاهی یونسی را خواهید خواند .
موضوع نوشته ها : فقط و فقط ادبیات کودک و نوجوان.