تبليغاتX
کودکانه های ما دو تا
در سوگ مادر
این روزها برایم روزهای خوبی نیست مادرم رفته است و همه ما را تنها گذاشته است مخصوصا من را که عاشقانه دوستش داشتم.هرگز به این فکر نکرده بودم که او هم روزی خواهد رفت و حالا که رفته است من مانده ام با بهتی و حرفهای نگفته ای با مادرم که همه عمرش را زحمت کشید. زنی که نه خورد و نه پوشید تا من یادبگیرم زندگی یک زن روستایی کویری ساده تر از آن چیزی است که فکر می کنی با این همه او فقط و فقط به فکر فرزندانش بود.خدایش بیامرزد.

 

مادرمادر

دلتنگم دوباره برايت

ولي چه فايده ديگرنمي توانم پيشاني ات را ببوسم

وموهايت را مرتب كنم

وقتي كه ديگر  دكترها نا اميد شده اند

من پسر كوچكت هستم

دل نازكتر از همه

حتي از دخترهايت

درست مثل شوهرت

كه سر مزارت باران شد

و مردهاي آبادي برايش دل سوزاندند

ربابه ربابه

هرگز به اسم كوچك صدايت نكردم

وحالا كه خجالت را كنار گذاشته ام تو نيستي

پسر كوچكت هستم

 كه مي خواستم كاري بزرگ انجام بدهم

و تو را از دست سرطان نجات بدهم

و دكترها در صبحي اندوهبار به من تسليت گفتند

و پاهاي من سست شد

و من ديگر احساس كردم حالا هيچ كس را ندارم

ربابه ربابه

تو حالا كجايي؟

ربابه ربابه

من حالا چكار كنم ؟

به خانه كه برگردم

چه كسي در را به رويم باز مي كند ؟

چه كسي از ديدنم ذوق زده مي شود؟

تو را با آن همه بزرگي در  قبری تنگ و تاريك گذاشتند

و رويت خاك ريختند

خاك بر سر من

كه نتوانستم برايت كاري بكنم

ربابه ربابه

حالا يك مادراز مادران جهان كم شد

و شاعري يتيم شد

و مردي همسرش را از دست داد

 و دختراني بي تابي كردند

 و پسراني زار زار گريستند

مادر مادر

مي دانم آنجايي

درهمساگي خدا

و دلت طبق معمول براي ما شور مي زند

به خوابم بيا

 حرفهاي زيادي برايت دارم

و بوسهايي كه براي رسيدن به پيشاني ات بي تابي مي كنند

مي دانم حرفهايم را مي شنوي

پسر كوچكت عباسم

 ۶/۹/۱۳۸۵

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 8:56  توسط عباسعلي سپاهي يونسي  |