لیلا هم کارهایی در دست چاپ دارد که البته سال آینده باید آنها را ببینیم و خودش در باره آنها خواهد نوشت .شاید در یکی دو روز آینده جلد کتابها را اسکن کردم و در وبلاگ گذاشتم اما تا آن وقت شما به درختانی فکر کنید که قرار است تا چند روز دیگر گل از گلشان بشکفد.
خيلي گرسنه ام چند روزي مي شود که غذاي درست و حسابي نخوردم .کنار سطل آشغال يک ساندويچ گاز زده ي همبرگر افتاده .هر گربه اي جاي من بود حتما با حرص و ولع آن را مي خورد،ولي من اصلا ازهمبرگر خوشم نمي آيد.مي دانيد من اصلا از اين غذاهاي مدرن و جديد خوشم نمي آيد .من همان موشهاي چاق و چله ي قديم را دوست دارم يادش به خير وقتي جوان بودم اين محله پر از موشهاي چاق وچله بود تا مي توانستم مي خوردم .

ولي حالا با اين همه مرگ موش و تله موش و ......ديگر موشي باقي نمانده .شايد سالي يک بار يک موش لاغر استخواني اين دور و بر ها پيدا شود .اصلا شهر ديگر جاي زندگي کردن نيست ،براي همين است که تصميم گرفته ام از اينجا بروم .يکي از دوستانم مي گويد :بيرون شهر در يک مزرعه ي قديمي چغندر،موشهايي پيدا مي شوند که هر کدام اندازه ي يک کلاغند .من هم تصميم گرفته ام به آنجا بروم .بهتر است راه بيافتم و تاشب نشده به مزرعه ي چغندر برسم ...........
مزرعه ي چغندر
واي عجب جايي!چقدر چغندر ؟!چقدر موش؟!
دوستم راست مي گفت .اينجا سرزمين روياهاست ،ولي نمي دانم چه خبر است ! آي ،آقاي موش بزرگ من که کاري نکردم ؟
موش بزرگ :من رئيس موشهاي صحرايي هستم .تو به جرم ورود غير قانوني به محدوده ي من دستگير مي شوي تا فردا ظهر براي ناها ر کباب شوي .
حسابي ترسيده ام .باورم نمي شود .شايد دارم خواب مي بينم .چند بار دست خودم را گاز مي گيرم .نه خواب نيستم .
چقدر مايه ي شرمندگي خاندان بزرگ گربه هاي راه راه است که يکي از آنها به وسيله ي موشها کباب شود !نمي دانم چه کار کنم از بس غذا نخوردم ،آنقدر ضعيف شده ام که زورم به اين موشهاي گنده نمي رسد .
من را کجا مي بريد ولم کنيد .

موش نگهبان همان طور که من را دنبال خودش مي کشيد ،با خنده گفت بيا گربه ي خوشمزه .
از عصبانيت داد زدم :من ديگر بازي نميکنم .شايد علاقه ي زيادي به هنر پيشه شدن داشته باشم ،ولي حاضر نيستم با اين فيلم ،آبروي چند هزار ساله ي گربه ها را ببرم ،
کات.

کاميون نارنجي کنار خيابان پارک کرده بود وداشت چرت ميزد که صدايي را از آسمان شنيد سرش را بلند کرد و به آسمان نگاه کرد چيزي با سرعت از آسمان رد شد .کاميون با تعجب به اسمان نگاه کرد وگفت :اين ديگر چه جور پرنده اي بود چه صداي عجيبي داشت ؟!
کلاغ سياه که روي بار کاميون نشسته بود با خنده گفت :اين هواپيما بود . اصلا ميداني هواپيما چه جور پرنده اي است ؟
کاميون نارنجي سرش را خواراند و گفت :نه !
کلاغ پريد وروي شيشه ي کاميون نشست وگفت :هواپيما يک پرنده ي بزرگ آهني است و ادم مي خورد .خودم يک بار از نزديک اورا ديده ام توي شکمش پر از آدم بود .
کاميون با ناراحتي گفت بيچاره آدم ها . واقعا وحشتناک است که يک پرنده ي آهني قورتت بدهد .حالا چرا فقط آدم مي خورد ؟!
کلاغ :نمي دام شايد آدم ها خوشمزه ترند .حالا بگو ببينم چرا امروز گرفتي خوابيدي ؟
کاميون :هيچ چي امروز بيکارم چون آقاي راننده ميخواهد برود مسافرت.
صبح داشت به اقا ي راننده ي کاميون سبز ميگفت :امروزعصر ساعت چهار بليت هواپيما دارد و مي خواهد برود مسافرت .
کلاغ داد زد :چي ؟! چي گفتي !؟ بليت هواپيما ؟!الان ساعت چند است ؟!
کاميون :سه و نيم !.
کاميون با تعجب به کلاغ نگاه کرد و کلاغ هم به کاميون وبعد هردو تايي جيغ کشيدند .
کلاغ گفت :زود باش تا دير نشده بايد يک کاري بکنيم .
کاميون : چي کار کنيم ؟!
کلاغ پريد پشت شيشه و گفت : شيشه را بده پايين و روشن کن .من خانه ي هوا پيماها را بلدم بايد برويم آنجا .
کاميون :ولي اگر پرنده ي آهني ما را هم بخورد چي ؟!
کلاغ همين طور که پشت فرمان مي نشست داد زد :مگر يادت رفته پرنده ي اهني فقط آدم مي خورد .
کاميون :پس بزن بريم .
کاميون و کلاغ با سرعت به راه افتادند . هنوز چند دقيقه به ساعت چهار مانده بودکه به فرود گاه رسيدند کلاغ با سرعت به اطلاعات فرود گاه رفت .
يکدفعه بلند گوي فرود گاه به صدا در امد :اقاي راننده ي کاميون نارنجي به اطلاعات .اقاي رانده ي کاميون نارنجي به اطلاعات .
چند دقيقه ي بعد هواپيما بلندشد .کاميون و کلاغ داشتند با ناراحتي به هواپيما نگاه مي کردندکه يک نفر گفت :
من را صدا کرديد ؟
آقاي مسئول بلند گو :بله اين دو تا با شما کار دارند .
کلاغ و کاميون با خوشحالي داد زدند :آقاي راننده شما زنده ايد ؟!
ولي آقاي راننده جوابشان را نداد او با ناراحتي به هواپيما ي وسط آسمان نگاه مي کرد .
يک گوسفند چاق و چله
رفتم کنار يک چمنزار
دور از سگ و چوپان و گله

يکدفعه اقا گرگ امد
برداشت من را با خودش برد
با اين که خيلي گريه کردم
ان گرگ زشت و بد مرا خورد
ديگر نمي خواهم بمانم
يک گوسفند چاق و ترسو
بايد بيايم زود بيرون
از معده ي اين گرگ پررو

چيزهاي ديگري هم
مي کشم نزديک گوني
مثل ريکا ،چاي ،لپه
پرتقال زرد و خوني
مي شود آنجا مغازه
صاحب آن مي شوم من
مي رسند از دور و نزديک
چند بچه ،چند تا زن
جنس خود را مي فروشم
من به آنها خوب و ارزان
مي روند آن وقت مردم
کاملاً خوشحال و خندان
خسته ام، حالا شده شب
مي کنم تعطيل ديگر
مي روم مانند بابا
باز تا يک روز بهتر
دوستي براي همين وقتهاست ديگر
اگر من و تو به درد هم نخوريم
به درد جرز لاي ديوار مي خوريم
بود و نبودمان يكي است
مثل جوجه تيغي مي شويم كه پر از خاريم

من و تو كه جوجه تيغي نيستيم
هستيم ؟
من كه يك لحظه تو را فراموش نمي كنم
مخصوصا اين جور وقت ها
پس زودتر آن ساندويچ لعنتي را نصف كن ديگر
در یونسی تا دبیرستان درس خواندم و در رشته علوم انسانی تا دلتان بخواهد ریاضی ام ضعیف بود و البته الان هم همان طور است و در مقابل تا دلتان بخواهد نوشتن برایم ساده و شیرین بوده است و حالا هم.
دانشگاه آزاد مشهد را هم تجربه کردم با رشته مطالعات خانواده و البته خیلی زود عطایش را به لقایش بخشیدم و با انصراف شدم فوق دیپلم .از دانشگاه آزاد هیچ یاد نگرفتم هیچ چیز.
از کودکی شعر می گفتم حاصل آن در دوره دانش آموزی چند مقام کشوری در شعر دانش آموزی شد.
اولین شعر از من در مجله اطلاعات هفتگی چاپ شد در صفحه کودک آن مجله.
بعدها کارهایم در سوره نوجوان -سلام بچه ها -پوپک-خانه -سروش نوجوان (البته تا زمان حضور قیصر امین پور و بیوک ملکی) باران -سروش کودک ـ(باز هم تا زمان حضور استاد مصطفی رحماندوست)شاپرک و......چاپ شد وامروز هم با بعضی از این نشریات کار می کنم.
اولین کتابم را در سال ۷۹ چاپ کردم در نشر قو در تهران که در جشنواره کتاب کانون هم برگزیده شدنام کتابهم بود (صبح و سیب)
کتاب دومم (روستای من) نام داشت که در نشر عابد در تهران چاپ شد.
کتاب سومم هم( یاد لبخندهایتان هستم) نام دارد باز هم از نشر قو و یکی از کتابهای برگزیده انتخاب کتاب سال مجلات پوپک و سلام بچه ها.
کتابهای دیگر من به این قرار است :راه رفتن زیر باران -طفلکی آقای سیر -نه سالگی مبارک-روباه بی توجه و.....
حالا هم در مشهد ساکنم و در روزنامه قدس در سرویس هنر و کودک مشغول به کار .
راستی (یونسی) در خراسان رضوی قرار دارد تازگی ها شهر شده است وجزء شهرستان گناباد است.
در این وبلاگ نوشته های لیلا خیامی و عباسعلی سپاهی یونسی را خواهید خواند .
موضوع نوشته ها : فقط و فقط ادبیات کودک و نوجوان.